ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
این شعر مولوی رو یکی از دوستای گلم که خیلی بهم تو زندگی کمک کرد برام فرستاده منم این شعرو میزارم اینجا امیدوارم شما هم از این شعر خوشتون بیاد و از خوندنش لذت ببرید.
ای دوست قبولم کن وجانم بستان/مستم کن وز هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرارگیرد بی تو/آتش به من اندر زن و آنم بستان
ای زندگی تن و توانم همه تو/جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی ازآنی همه من/من نیست شدم در تو از آنم همه تو
بازآ که تا به خود نیازم بینی/بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا/کی زنده رها کند که بازم بینی
هر روز دلم در غم تو زارتراست/وز من دل بی رحم تو بی زارتراست
بگذاشتیم ،غم تو نگذاشت مرا/حقا که غمت از تو وفادارتر است
برمن دروصل بسته می دارد دوست/دل رابه عطا شکسته می خواهد دوست
زین پس من و دل شکستگی بردراو/چون دوست، دل شکسته می دارد دوست
خود ممکن آن نیست که بر دادم دل/آن به که بر سودای توبسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل/دل را چه کنم بهر چی می دارم دل
درعشق تو هرحیله که کردم هیچ است/هرخون جگرکه بی توخوردم هیچ است
از درد تو هیچ روی درمانم نیست/درمان که کند مرا که دردم هیچ است
من بودم ودوش آن بت بنده نواز/از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید/شب را چه گنه حدیث ما بود دراز
دل تنگم و دیدار تو درمانم است/بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی/آنچه کز غم هجران تو بر جان من است
ای نور دل و دیده و جانم چونی/وی آرزوی هر دو جهانم چونی
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس/تو بی رخ زرد من ندانم چونی
افغان کردم برآن فغانم می سوخت/خامش کردم چون خامشانم می سوخت
از جمله کرانها برون کرد مرا/رفتم به میانی، در میانم می سوخت
من درد تو را زدست آسان ندهم/دل برنکنم زدوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم/که آن درد به صد هزار درمان ندهم
در عشق توام نصیحت و پند چه سود/زهرآب چشیده ام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید/دیوانه دل است پای بر بند چه سود
من ذره وخورشید لقایی تو مرا/بیمار غمم عین دوایی تو مرا
بی بال و پر اندر پی تو می پرم/من که شده ام چو کهربایی تو مرا
غم را بر او گزیده می باید کرد/وز چاه طمع بریده می باید کرد
خون دل من ریخته می خواهد یار/این کار مرا به دیده می باید کرد
آبی که از این دیده چو خون می ریزد/خون است بیا ببین که چون می ریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند/دل می خورد و دیده برون می ریزد
عاشق همه سال مست و رسوا بادا/دیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هوشیاری غصه هر چیز خوریم/چون مست شدیم هرچه بادا بادا
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد/جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام/امروز به خون دل قضا خواهم کرد
از بس که برآورد غمت آه از من/ترسم که شود به کام بدخواه از من
دردا که زهجران تو ای جان جهان/خون شد دلم و دلت نه آگاه از من
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد/بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق/اما نه چنین زار که این بار افتاد
سودای تورا زمانه می بس باشد/هرگوش تو را ترانه می بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا/ما را سر تازیانه ای بس باشد
ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم/شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم
در عشق که او جان و دل ودیده ماست/جان ودل ودیده هر سه را سوخته ایم
اندر دل بی وفا غم وماتم باد/آن را که وفا نیست زعالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد/جزغم ، که هزار آفرین برغم باد
in shere kheyli bahale

moafegham
like